چطورش را نمی دانم...
ولی یک شب که خوابم رفته بود
از چشم و دل دل می زدم تا صبح،
گمان کردم که بیمارم.
ولی ناگاه فهمیدم که در قلبم
یکی نام تو را با شور میخواند.
و من آنگاه دانستم که کار دل تمام است و
هوای عشق تو پر کرده قلبم را.
در آن دم قطره هایی گرم از اشکم
به روی گونه هایم راه می پیمود.
و من با شوق، وصلت را
تمنا از حریم کبریا کردم.
خدا را من صدا کردم.
دعا کردم که امشب را
،که هستی همنوا با من،
کند ارزانی ام یک شب.
دلزده...ما را در سایت دلزده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171