دلم گرفته از این روزگارِ ایذاییاست
هنر ندارد و کارش همه غمافزاییاست
هوا گرفته در اینجا؛ بهانه باران است
دوباره قصّة سی مرغ و حرفِ عنقاییاست
دوباره باز چه مرگش شده؟ نمیدانم!
هجوم این همه تردید، خود معماییاست!
نه پای رفتن و خود را زدن به دریاها
نه حسّوحال تپیدن به کنج تنهاییاست
تکیدهام وسط جادهای که مانده هنوز ...
نمانده نایی و تسلیم، طبل رسواییاست
عجب حکایت تلخی شده حکایت دل
دلی که سخت گرفتار رنج دنیاییاست
کسی به دادِ دل من نمیرسد گویا
که تنگ و خسته و تنها و بیشکیباییاست
خرابم و نفسم بر شماره افتاده
کجاست هم نفسی کاو دَمش مسیحاییاست؟
خوشا گذشتن و رفتن، خوشا نلغزیدن
گذر از این غم و تردیدها تماشاییاست
ما را در سایت دلزده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136