من از تبارِ قافله ي نقره داغها
همّيشه داغديده زِ چشم و چراغها!
بودم مترسكي كه دلم تكّه تكّه شد
از كوبه هاي مُمتدِ منقار زاغها...
رويم سياه گشت در اين آتشِ هجوم
در پاسباني از نفَسِ سبز باغها
فهميده ام چه دير كه دلداه ي كلاغ
پيوست در گروه دَريده جناغها!
پاشيدم از هم و پر و كاهم به باد رفت!
گشتم اسير توطءه هاي كلاغها
امشب دوباره شعر به دادِ دلم رسيد
در زردي و نفَس نفَس شبچراغها...
دلزده...ما را در سایت دلزده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155