خسته ای را دیدم
در هیاهوی جهان غمزده و بی کس بود
قامتش خم شده بود
زير آوار ستم هاي زمان
دست یاری به سویم کرد دراز
مهربانی کردم
یاریش کردم و تا منزل شادی بردم
چون سر حال آمد
خستگی را دم کرد
طعمی از رنجش و بی مهری زد
توی فنجانم ریخت...
ما را در سایت دلزده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142