
خسته ای را دیدمدر هیاهوی جهان غمزده و بی کس بودقامتش خم شده بودزير آوار ستم هاي زماندست یاری به سویم کرد درازمهربانی کردمیاریش کردم و تا منزل شادی بردمچون سر حال آمدخستگی را دم کردطعمی از رنجش و بی مهری زدتوی فنجانم ریخت... + نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 19:2 توسط سیدهادی طباطبایی | بخوانید...
ادامه مطلب